اگر من مدیر مدرسه بودم…

نوشته شده توسط پسرک | کلی | شنبه 19 نوامبر 2011 1:35 ب.ظ

خوب اگر من مدیر باشم، ناظم های مهربان استخدام می کنم و به آن ها توصیه می کنم که در روز حتما یک بار با هر کلاس فوتبال بازی کنند و به همین منظور ساعت درس خواندن را بیشتر می کردم تا از چیزی عقب نیفتند. در زنگ تفریح هم به بچه ها خوراکی می دادم. لباس آن ها را هم آبی می کردم و اسم مدرسه را استقلال می گذاشتم و روی لباس ورزش شان هم آرم استقلال را می گذاشتم. محل ورزش را هم در زمین چمن ورزشگاه شیرودی می گذاشتم.

تازه برای هر درس یک معلم جدا می گرفتم و یک اتاق آزمایش یعنی همان آزمایشگاه برای علوم که پر از مواد شیمیایی و این جور مواد باشد قرار می دادم.

پس من می خواهم یک عالمه امکانات به مدرسه بدهم.

در سال تحصیلی جدید چه کارهایی انجام می دهم ؟

نوشته شده توسط پسرک | کلی | سه شنبه 13 سپتامبر 2011 2:36 ب.ظ

خوب ، اگر ما میخواهیم شاگرد اول بشویم باید خوب درس بخوانیم و تلاش کنیم ، پس اولین کار درس خواندن است.اگر بخواهیم همیشه شاداب و سرحال باشیم باید ورزش کنیم و خوب استراحت کنیم ، پس کار دوم  و سوم من ورزش و استراحت است . در کنار این کارها برای این که کلمه های بیشتری یاد بگیریم باید کتاب هم بخوانیم ، پس چهارمین کار من شد کتاب خواندن . برای این که درس های ما قوی ترشود باید راجع به آن تحقیق کنیم ، پس کار پنجم من شد تحقیق کردن .

خوب ، پس من در سال تحصیلی جدید این کار ها را انجام میدهم :

  1. خوب درس می خوانم .
  2. ورزش میکنم .
  3. استراحت میکنم .
  4. کتاب میخوانم .
  5. درمورد درس تحقیق میکنم .

 

تصویر: حیاط مدرسه ی ما

روزی که ببر شدم!

نوشته شده توسط پسرک | کلی | سه شنبه 16 آگوست 2011 9:56 ب.ظ

اگر یک روز بیدار شدم و دیدم به یک ببر تبدیل شده ام چه کاری می کنم؟

مادرم را که نمی توانم صدا بزنم. بیرون از خانه هم که پلیس ها دستگیرم می کنند. پس تصمیم می گیرم که خودکشی کنم. اما چگونه خودکشی کنم چاقو که ندارم ارتفاع هم که کم است تا چند دقیقه ی دیگر هم مادرم می آید تا بیدارم کند پس روی یک کاغذ می نویسم که مادرم من تبدیل به یک ببر شده ام و اگر پتو را کنار زدی نترس و جیغ نکش و بعد پتو را روی خودم می کشم و کاغذ را روی پتو می گذارم چند دقیقه بعد دیدم پتو کنار زده شده و قیافه ی یک ببر ماده ظاهر شد. بعد من دیدم پدرم هم ببر شده و خواهرم هم همینطور. اینجا بود که از خواب پریدم.

نامه به انسان ماقبل تاریخ!

نوشته شده توسط پسرک | کلی | سه شنبه 26 جولای 2011 2:21 ب.ظ

 

انسان ماقبل تاریخ گرامی

سلام

می دانید در زمان ما یعنی زمانی که این نامه را به شما می نویسم سال 1390 است. یعنی میلیون ها سال بعد از زندگی شما. از موقعی که درباره ی شما شنیده ام خیلی به شما علاقه مند شده ام. اینجا خیلی پیشرفته تر از زمان شما شده. مثلاً کامپیوتر، تلویزیون، یخچال، ماشین و … آمده. اینجا زندگی خیلی آسان شده. راستی من چند تا سوال از شما دارم :

شما چه شکلی بودید؟

شما چه وسایلی داشتید؟

خوراک شما چه بود ؟

پوشاک شما چه بود؟

بازی های شما چه بود؟

دنیای شما چه شکلی بود؟

اینجا هرکس یک حرفی می زند، مثلاً مامانم می گوید شما شکل میمون ها بودید!

انشاالله در خواب ابدی خواب های خوبی ببینید.

 

ارادتمند

پسرک

وسط های کلاس شنا

نوشته شده توسط پسرک | ورزشی | شنبه 9 جولای 2011 9:39 ق.ظ

من الان سه، چهار هفته ای می شود که به کلاس شنا می روم. سانس اول فوتبال می روم و سانس دوم شنا. در آخرین پستم نوشتم که شنا دوست ندارم و نمی خواهم به شنا بروم ولی الآن می گویم چقدر شانس داشتم که به شنا آمدم. می دانید ممکن است در دهانم آب برود یا در دماغم آب برود، ولی خیلی خیلی خوش می گذرد. تا حالا من در شنا، شنای ستاره ی رو به آسمان، شناره ستاره ی رو به آب و لاک پشت و کرال را یاد گرفته ام. مربی شنای من مرد مهربانی است و می گذارد خودمان ارام آرام شنا را یاد بگیریم نه این که با زور و تند تند به ما یاد بدهد. من می خواهم در آینده شنا را به همین صورت ادامه دهم تا مثل یک دوست صمیمی مدرسه ام شناگر ماهری بشوم. ” به امید روزی که همه ی ما شناگران ماهری شویم” !

صفحه بعدی »