<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>من و زندگیم</title>
	<atom:link href="http://manozendegim.zamzameh.com/blog/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://manozendegim.zamzameh.com/blog</link>
	<description>اتفاق های زندگی من</description>
	<lastBuildDate>Sat, 19 Nov 2011 09:07:13 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3</generator>
		<item>
		<title>اگر من مدیر مدرسه بودم&#8230;</title>
		<link>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/141</link>
		<comments>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/141#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 19 Nov 2011 09:05:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پسرک</dc:creator>
				<category><![CDATA[کلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://manozendegim.zamzameh.com/blog/?p=141</guid>
		<description><![CDATA[خوب اگر من مدیر باشم، ناظم های مهربان استخدام می کنم و به آن ها توصیه می کنم که در روز حتما یک بار با هر کلاس فوتبال بازی کنند و به همین منظور ساعت درس خواندن را بیشتر می کردم تا از چیزی عقب نیفتند. در زنگ تفریح هم به بچه ها خوراکی می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">خوب اگر من مدیر باشم، ناظم های مهربان استخدام می کنم و به آن ها توصیه می کنم که در روز حتما یک بار با هر کلاس فوتبال بازی کنند و به همین منظور ساعت درس خواندن را بیشتر می کردم تا از چیزی عقب نیفتند. در زنگ تفریح هم به بچه ها خوراکی می دادم. لباس آن ها را هم آبی می کردم و اسم مدرسه را استقلال می گذاشتم و روی لباس ورزش شان هم آرم استقلال را می گذاشتم. محل ورزش را هم در زمین چمن ورزشگاه شیرودی می گذاشتم.</p>
<p dir="rtl">تازه برای هر درس یک معلم جدا می گرفتم و یک اتاق آزمایش یعنی همان آزمایشگاه برای علوم که پر از مواد شیمیایی و این جور مواد باشد قرار می دادم.</p>
<p dir="rtl">پس من می خواهم یک عالمه امکانات به مدرسه بدهم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/141/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در سال تحصیلی جدید چه کارهایی انجام می دهم ؟</title>
		<link>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/132</link>
		<comments>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/132#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Sep 2011 10:06:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پسرک</dc:creator>
				<category><![CDATA[کلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://manozendegim.zamzameh.com/blog/?p=132</guid>
		<description><![CDATA[خوب ، اگر ما میخواهیم شاگرد اول بشویم باید خوب درس بخوانیم و تلاش کنیم ، پس اولین کار درس خواندن است.اگر بخواهیم همیشه شاداب و سرحال باشیم باید ورزش کنیم و خوب استراحت کنیم ، پس کار دوم  و سوم من ورزش و استراحت است . در کنار این کارها برای این که کلمه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><a rel="attachment wp-att-133" href="http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/132/attachment/1"><img class="aligncenter size-full wp-image-133" title="1" src="http://manozendegim.zamzameh.com/blog/wp-content/uploads/2011/09/1.jpg" alt="" width="312" height="239" /></a></p>
<p dir="rtl">خوب ، اگر ما میخواهیم شاگرد اول بشویم باید خوب درس بخوانیم و تلاش کنیم ، پس اولین کار درس خواندن است.اگر بخواهیم همیشه شاداب و سرحال باشیم باید ورزش کنیم و خوب استراحت کنیم ، پس کار دوم  و سوم من ورزش و استراحت است . در کنار این کارها برای این که کلمه های بیشتری یاد بگیریم باید کتاب هم بخوانیم ، پس چهارمین کار من شد کتاب خواندن . برای این که درس های ما قوی ترشود باید راجع به آن تحقیق کنیم ، پس کار پنجم من شد تحقیق کردن .</p>
<p dir="rtl">خوب ، پس من در سال تحصیلی جدید این کار ها را انجام میدهم :</p>
<ol>
<li>خوب درس می خوانم .</li>
<li>ورزش میکنم .</li>
<li>استراحت میکنم .</li>
<li>کتاب میخوانم .</li>
<li>درمورد درس تحقیق میکنم .</li>
</ol>
<p> </p>
<p>تصویر: حیاط مدرسه ی ما</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/132/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روزی که ببر شدم!</title>
		<link>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/120</link>
		<comments>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/120#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Aug 2011 17:26:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پسرک</dc:creator>
				<category><![CDATA[کلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://manozendegim.zamzameh.com/blog/?p=120</guid>
		<description><![CDATA[اگر یک روز بیدار شدم و دیدم به یک ببر تبدیل شده ام چه کاری می کنم؟ مادرم را که نمی توانم صدا بزنم. بیرون از خانه هم که پلیس ها دستگیرم می کنند. پس تصمیم می گیرم که خودکشی کنم. اما چگونه خودکشی کنم چاقو که ندارم ارتفاع هم که کم است تا چند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;" dir="rtl"><a rel="attachment wp-att-122" href="http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/120/174209_785"><img class="aligncenter size-full wp-image-122" title="174209_785" src="http://manozendegim.zamzameh.com/blog/wp-content/uploads/2011/08/174209_785.jpg" alt="" width="480" height="360" /></a></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl">اگر یک روز بیدار شدم و دیدم به یک ببر تبدیل شده ام چه کاری می کنم؟</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">مادرم را که نمی توانم صدا بزنم. بیرون از خانه هم که پلیس ها دستگیرم می کنند. پس تصمیم می گیرم که خودکشی کنم. اما چگونه خودکشی کنم چاقو که ندارم ارتفاع هم که کم است تا چند دقیقه ی دیگر هم مادرم می آید تا بیدارم کند پس روی یک کاغذ می نویسم که مادرم من تبدیل به یک ببر شده ام و اگر پتو را کنار زدی نترس و جیغ نکش و بعد پتو را روی خودم می کشم و کاغذ را روی پتو می گذارم چند دقیقه بعد دیدم پتو کنار زده شده و قیافه ی یک ببر ماده ظاهر شد. بعد من دیدم پدرم هم ببر شده و خواهرم هم همینطور. اینجا بود که از خواب پریدم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/120/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نامه به انسان ماقبل تاریخ!</title>
		<link>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/116</link>
		<comments>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/116#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 26 Jul 2011 09:51:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پسرک</dc:creator>
				<category><![CDATA[کلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://manozendegim.zamzameh.com/blog/?p=116</guid>
		<description><![CDATA[&#160; انسان ماقبل تاریخ گرامی سلام می دانید در زمان ما یعنی زمانی که این نامه را به شما می نویسم سال 1390 است. یعنی میلیون ها سال بعد از زندگی شما. از موقعی که درباره ی شما شنیده ام خیلی به شما علاقه مند شده ام. اینجا خیلی پیشرفته تر از زمان شما شده. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<p><a rel="attachment wp-att-117" href="http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/116/tarikh"><img class="aligncenter size-full wp-image-117" title="tarikh" src="http://manozendegim.zamzameh.com/blog/wp-content/uploads/2011/07/tarikh.jpg" alt="" width="470" height="532" /></a></p>
<p>انسان ماقبل تاریخ گرامی</p>
<p>سلام</p>
<p>می دانید در زمان ما یعنی زمانی که این نامه را به شما می نویسم سال 1390 است. یعنی میلیون ها سال بعد از زندگی شما. از موقعی که درباره ی شما شنیده ام خیلی به شما علاقه مند شده ام. اینجا خیلی پیشرفته تر از زمان شما شده. مثلاً کامپیوتر، تلویزیون، یخچال، ماشین و &#8230; آمده. اینجا زندگی خیلی آسان شده. راستی من چند تا سوال از شما دارم :</p>
<p>شما چه شکلی بودید؟</p>
<p>شما چه وسایلی داشتید؟</p>
<p>خوراک شما چه بود ؟</p>
<p>پوشاک شما چه بود؟</p>
<p>بازی های شما چه بود؟</p>
<p>دنیای شما چه شکلی بود؟</p>
<p>اینجا هرکس یک حرفی می زند، مثلاً مامانم می گوید شما شکل میمون ها بودید!</p>
<p>انشاالله در خواب ابدی خواب های خوبی ببینید.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>ارادتمند</p>
<p>پسرک</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/116/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>وسط های کلاس شنا</title>
		<link>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/112</link>
		<comments>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/112#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 09 Jul 2011 05:09:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پسرک</dc:creator>
				<category><![CDATA[ورزشی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://manozendegim.zamzameh.com/blog/?p=112</guid>
		<description><![CDATA[من الان سه، چهار هفته ای می شود که به کلاس شنا می روم. سانس اول فوتبال می روم و سانس دوم شنا. در آخرین پستم نوشتم که شنا دوست ندارم و نمی خواهم به شنا بروم ولی الآن می گویم چقدر شانس داشتم که به شنا آمدم. می دانید ممکن است در دهانم آب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a rel="attachment wp-att-113" href="http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/112/manozendegim"><img class="aligncenter size-full wp-image-113" title="manozendegim" src="http://manozendegim.zamzameh.com/blog/wp-content/uploads/2011/07/manozendegim.jpg" alt="" width="180" height="219" /></a></p>
<p>من الان سه، چهار هفته ای می شود که به کلاس شنا می روم. سانس اول فوتبال می روم و سانس دوم شنا. در آخرین پستم نوشتم که شنا دوست ندارم و نمی خواهم به شنا بروم ولی الآن می گویم چقدر شانس داشتم که به شنا آمدم. می دانید ممکن است در دهانم آب برود یا در دماغم آب برود، ولی خیلی خیلی خوش می گذرد. تا حالا من در شنا، شنای ستاره ی رو به آسمان، شناره ستاره ی رو به آب و لاک پشت و کرال را یاد گرفته ام. مربی شنای من مرد مهربانی است و می گذارد خودمان ارام آرام شنا را یاد بگیریم نه این که با زور و تند تند به ما یاد بدهد. من می خواهم در آینده شنا را به همین صورت ادامه دهم تا مثل یک دوست صمیمی مدرسه ام شناگر ماهری بشوم. &#8221; به امید روزی که همه ی ما شناگران ماهری شویم&#8221; !</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/112/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دندان های مان</title>
		<link>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/101</link>
		<comments>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/101#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 25 Jun 2011 13:02:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پسرک</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://manozendegim.zamzameh.com/blog/?p=101</guid>
		<description><![CDATA[  روزهایی هست که آرام و قرار ندارید، عصبی هستید، غذا نمی توانید بخورید. می دانید من هم تا حالا تجربه کرده ام و خیلی هم دردناک بوده است. شب از زور درد نمی توانستم بخوابم. عصبانی هستم، نمی توانم غذا بخور. همه تجربه کرده اند. شاید یک نفر زود و زیاد ولی دیگری دیر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"> </p>
<p dir="rtl"><a rel="attachment wp-att-106" href="http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/101/dandoon-2"><img class="aligncenter size-full wp-image-106" title="dandoon" src="http://manozendegim.zamzameh.com/blog/wp-content/uploads/2011/06/dandoon1.jpg" alt="" width="305" height="201" /></a></p>
<p dir="rtl">روزهایی هست که آرام و قرار ندارید، عصبی هستید، غذا نمی توانید بخورید. می دانید من هم تا حالا تجربه کرده ام و خیلی هم دردناک بوده است. شب از زور درد نمی توانستم بخوابم. عصبانی هستم، نمی توانم غذا بخور. همه تجربه کرده اند. شاید یک نفر زود و زیاد ولی دیگری دیر و کم. منظورم دندان درد است!</p>
<p dir="rtl">خود من تا حالا چهار دندان پر کرده ام. یک بار هم فهمیدم یکی از آن چهار دندان بد پر شده و به همین خاطرپیش مادر یکی ازدوستان مدرسه ام رفتم تا آن را درست کند و این کار در یک جلسه تمام شد. مادر هم پیش مادر دوستم دندانش را که تقریبا از دو سه سال پیش خراب شده بود درست کرد.</p>
<p dir="rtl">به نظر من بهتر است مسواک بزنیم و اگر هم می زنیم محکم بزنیم و نه شل و ولی. درست است که آدم زورش می آید و بعضی شب ها خسته است ولی سودهای زیادی هم می برد. حداقل از دست مته ی دندان پزشک راحت می شویم!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/101/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شنا</title>
		<link>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/97</link>
		<comments>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/97#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 16 Jun 2011 12:50:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پسرک</dc:creator>
				<category><![CDATA[ورزشی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://manozendegim.zamzameh.com/blog/?p=97</guid>
		<description><![CDATA[  می دانید من هم به شنا علاقه دارم و هم ندارم. یعنی این که مثلا دوست دارم هنگام مسافرت با مامان و بابایم شنا کنم ولی دوست ندارم که جایی کلاس شنا بروم. دلیل آن را هم به هر کسی می گویم می خندد. دلیل آن این است که من دوست ندارم جلوی مردمان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><a rel="attachment wp-att-98" href="http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/97/shena"><img class="aligncenter size-full wp-image-98" title="shena" src="http://manozendegim.zamzameh.com/blog/wp-content/uploads/2011/06/shena.jpg" alt="" width="426" height="239" /></a></p>
<p dir="rtl"> </p>
<p dir="rtl">می دانید من هم به شنا علاقه دارم و هم ندارم. یعنی این که مثلا دوست دارم هنگام مسافرت با مامان و بابایم شنا کنم ولی دوست ندارم که جایی کلاس شنا بروم. دلیل آن را هم به هر کسی می گویم می خندد. دلیل آن این است که من دوست ندارم جلوی مردمان غریبه شنا کنم. تازه این را هم که می گویم می گویند چرا پس در مسافرت شنا می کنی؟ من هم می گویم به خاطر این که آنجا مادر و پدرم همراه من هستند. ولی خیلی خیلی دوست دارم شنا یاد بگیرم و الان با خودم کنار آمدم و در ورزشگاه انقلاب که در میدان نیایش است از اول تیر خواهم رفت.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/97/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نامه به لطفعلی خان زند</title>
		<link>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/93</link>
		<comments>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/93#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Jun 2011 14:21:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پسرک</dc:creator>
				<category><![CDATA[کلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://manozendegim.zamzameh.com/blog/?p=93</guid>
		<description><![CDATA[  سلام بر بهترین فرزند &#8220;جعفر خان&#8221;، &#8220;لطفعلی خان زند&#8221; خیلی حیف شد که شما مردید. به خدا قسم می خورم که اگر آقا محمد خان زنده بود مثل خود کله پوکش که اینگونه چشمان تان را از کاسه درآورد، چشمانش را از کاسه در می آوردم. حتی اگر یاران او هزاران نفر ولی یاران [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><a rel="attachment wp-att-94" href="http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/93/lotfalikhan"><img class="aligncenter size-full wp-image-94" title="lotfalikhan" src="http://manozendegim.zamzameh.com/blog/wp-content/uploads/2011/06/lotfalikhan.jpg" alt="" width="283" height="284" /></a></p>
<p dir="rtl"> </p>
<p dir="rtl">سلام بر بهترین فرزند &#8220;جعفر خان&#8221;، &#8220;لطفعلی خان زند&#8221;</p>
<p dir="rtl">خیلی حیف شد که شما مردید. به خدا قسم می خورم که اگر آقا محمد خان زنده بود مثل خود کله پوکش که اینگونه چشمان تان را از کاسه درآورد، چشمانش را از کاسه در می آوردم. حتی اگر یاران او هزاران نفر ولی یاران من پنج نفر باشند خودم به تنهایی می جنگم. چون من علاقه ی زیادی به شما دارم. به نظر من شما از همه ی امامان، حضرتان، مردمان، سربازان، وزیران، شاهان، زندانیان، ملکه ها و &#8230; بدتر و وحشتناک تر مردید.</p>
<p dir="rtl"> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/93/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زندگی</title>
		<link>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/88</link>
		<comments>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/88#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Jun 2011 14:14:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پسرک</dc:creator>
				<category><![CDATA[کلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://manozendegim.zamzameh.com/blog/?p=88</guid>
		<description><![CDATA[  زندگی چیزی مثل رویا است. اما چه کسی زندگی را ساخته؟ خدا. خدا سگ را ساخته و به آن دو چشم، دو گوش، یک دم و &#8230; را داده. زندگی چیزی مثل بازی است، که بعضی اوقات می بازی. وقتی که می بازی موقعی است که کار بدی انجام داده ای و جزایش را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><a rel="attachment wp-att-89" href="http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/88/manozendegim903"><img class="aligncenter size-full wp-image-89" title="manozendegim903" src="http://manozendegim.zamzameh.com/blog/wp-content/uploads/2011/06/manozendegim903.jpg" alt="" width="402" height="302" /></a></p>
<p dir="rtl"> </p>
<p dir="rtl">زندگی چیزی مثل رویا است. اما چه کسی زندگی را ساخته؟ خدا. خدا سگ را ساخته و به آن دو چشم، دو گوش، یک دم و &#8230; را داده. زندگی چیزی مثل بازی است، که بعضی اوقات می بازی. وقتی که می بازی موقعی است که کار بدی انجام داده ای و جزایش را گرفتی و موقعی که می بری یعنی وقتی که کار خوبی کردی و پاداشش را گرفتی. در زندگی تقریباً دیگر همه چیز شده است پاداش یا جزا. می دانید زندگی خیلی بزرگ است. آیا تا به حال فکر کرده اید که شما هنوز بی نهایت جا را در زندگی ندیدید ؟ مثلاً شاید امریکا، اسپانیا و &#8230; را ندیده باشید. تازه آدم های فضایی را هم هیچ کس ندیده. اما بعضی چیزها را شما دیده اید. مثلاً ایران، تهران شاید هم اصفهان یا مازندران و &#8230; . هیچ کس نمی تواند کل دنیا را فتح کند. آیا تا به حال فکر کرده بودید که ماهی ها برای زندگی جای بیشتری از ما دارند. چون بیشتر زمین از آب تشکیل شده است.</p>
<p dir="rtl">زندگی چیز جذابی است و ما باید برای آن تلاش کنیم تا از بین نرود یا خراب نشود. ولی متاسفانه الان دیگر کسی به این جور چیزها اهمیتی نمی دهد و فقط می خوابند و می خورند مثل شاه ها. تنها خدمت شان هم فقط بعضی وقت ها سربازی رفتن است.</p>
<p dir="rtl">آیا می دانستید اگر امام های ما و حضرت های ما نمی آمدند زندگی ما چگونه می شد؟ خوب معلوم است ما اصلاً دیگر به خدا ایمان نمی آوردیم و اصلاً کسی هم نبود که بداند خدا یعنی چه و مسلمان بودن چیست. اگر این اتفاق می افتاد الان همه ی ما بت پرست بودیم و تا سالیان سال یا شاید هم تا ابد بت پرست می ماندیم. ولی خدا را شکر که این اتفاق نیفتاد و ما به خدا ایمان آوردیم. از یک طرف دیگر هم خدا را شکر که خداوند مهربان این همه نعمت به ما داد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/88/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فوتبال پدران و پسران</title>
		<link>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/76</link>
		<comments>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/76#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 May 2011 04:57:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پسرک</dc:creator>
				<category><![CDATA[ورزشی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://manozendegim.zamzameh.com/blog/?p=76</guid>
		<description><![CDATA[  سلامی دوباره به همه ی &#8221; من و زندگیم&#8221; دوست ها! من به شما یک معذرت خواهی بزرگ بدهکارم، چون حدود یک سال وبلاگم را ننوشتم. از این به بعد یک تصمیم ابدی گرفتم که هفته ای یک بار در وبلاگم بنویسم و شاید هم بیشتر. من در تاریخ 16/2/90 ساعت هشت صبح به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;" dir="rtl"><a rel="attachment wp-att-79" href="http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/76/football-3"><img class="aligncenter size-full wp-image-79" title="football" src="http://manozendegim.zamzameh.com/blog/wp-content/uploads/2011/05/football.gif" alt="" width="527" height="450" /></a> </p>
<p dir="rtl">سلامی دوباره به همه ی &#8221; من و زندگیم&#8221; دوست ها! من به شما یک معذرت خواهی بزرگ بدهکارم، چون حدود یک سال وبلاگم را ننوشتم. از این به بعد یک تصمیم ابدی گرفتم که هفته ای یک بار در وبلاگم بنویسم و شاید هم بیشتر.</p>
<p dir="rtl">من در تاریخ 16/2/90 ساعت هشت صبح به ورزشگاه رفتم. به خاطر این که همیشه در آخرهای مدرسه یعنی اردیبهشت، از طرف مدرسه به فوتبال می رویم که اسم این مسابقه ، مسابقه ی فوتبال پدران و پسران است. البته در این فوتبال پدران هم نقشی دارند.</p>
<p dir="rtl">نقش های آن ها :</p>
<ol>
<li>رساندن بچه ها</li>
<li>بازی کردن فوتبال</li>
<li>مواظبت از ما</li>
<li>عکس گرفتن از فوتبال ما</li>
<li>تشویق ما</li>
</ol>
<p dir="rtl">در این جا جایزه هم می دهند. به تیم اول مدال طلا، تیم دوم مدال نقره و تیم سوم و چهارم هم جایزه های بی خودی. البته امسال به تیم های اول و دوم لباس ، به تیم سوم راکت بدمینتون و تیم چهارم مچبند دادند.</p>
<p dir="rtl">ما در سال پیش چهارم شده بودیم. یاران ما آرین، ارشیا، ارشاد و دانیال و خودم بودیم و جایزه هم یک مچبند رئال گرفتیم. سال قبلش هم چهارم شده بودیم و باز هم مچبند گرفتیم اما این بار مچبند بارسلونا. امسال دوم شدیم. البته نزدیک بود سوم شویم که من نگذاشتم. چون من از &#8220;اوتی&#8221; که نگرفته بودند عصبانی شدم و یک داد سر داور کشیدم و داور توپ را به ما داد و همان توپ گل شد. این باعث شد که بچه های مان روحیه بگیرند و گل بزنند و ببریم. راستی داشت یادم می رفت یاران ما در این بازی مهبد، هیراد، سینا، آرین ، دو نفر کلاس دومی و خودم بودیم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://manozendegim.zamzameh.com/blog/archives/76/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

