دندان های مان

نوشته شده توسط پسرک | خاطرات | شنبه 25 ژوئن 2011 5:32 ب.ظ

 

روزهایی هست که آرام و قرار ندارید، عصبی هستید، غذا نمی توانید بخورید. می دانید من هم تا حالا تجربه کرده ام و خیلی هم دردناک بوده است. شب از زور درد نمی توانستم بخوابم. عصبانی هستم، نمی توانم غذا بخور. همه تجربه کرده اند. شاید یک نفر زود و زیاد ولی دیگری دیر و کم. منظورم دندان درد است!

خود من تا حالا چهار دندان پر کرده ام. یک بار هم فهمیدم یکی از آن چهار دندان بد پر شده و به همین خاطرپیش مادر یکی ازدوستان مدرسه ام رفتم تا آن را درست کند و این کار در یک جلسه تمام شد. مادر هم پیش مادر دوستم دندانش را که تقریبا از دو سه سال پیش خراب شده بود درست کرد.

به نظر من بهتر است مسواک بزنیم و اگر هم می زنیم محکم بزنیم و نه شل و ولی. درست است که آدم زورش می آید و بعضی شب ها خسته است ولی سودهای زیادی هم می برد. حداقل از دست مته ی دندان پزشک راحت می شویم!

شنا

نوشته شده توسط پسرک | ورزشی | پنجشنبه 16 ژوئن 2011 5:20 ب.ظ

 

می دانید من هم به شنا علاقه دارم و هم ندارم. یعنی این که مثلا دوست دارم هنگام مسافرت با مامان و بابایم شنا کنم ولی دوست ندارم که جایی کلاس شنا بروم. دلیل آن را هم به هر کسی می گویم می خندد. دلیل آن این است که من دوست ندارم جلوی مردمان غریبه شنا کنم. تازه این را هم که می گویم می گویند چرا پس در مسافرت شنا می کنی؟ من هم می گویم به خاطر این که آنجا مادر و پدرم همراه من هستند. ولی خیلی خیلی دوست دارم شنا یاد بگیرم و الان با خودم کنار آمدم و در ورزشگاه انقلاب که در میدان نیایش است از اول تیر خواهم رفت.

نامه به لطفعلی خان زند

نوشته شده توسط پسرک | کلی | سه شنبه 7 ژوئن 2011 6:51 ب.ظ

 

سلام بر بهترین فرزند “جعفر خان”، “لطفعلی خان زند”

خیلی حیف شد که شما مردید. به خدا قسم می خورم که اگر آقا محمد خان زنده بود مثل خود کله پوکش که اینگونه چشمان تان را از کاسه درآورد، چشمانش را از کاسه در می آوردم. حتی اگر یاران او هزاران نفر ولی یاران من پنج نفر باشند خودم به تنهایی می جنگم. چون من علاقه ی زیادی به شما دارم. به نظر من شما از همه ی امامان، حضرتان، مردمان، سربازان، وزیران، شاهان، زندانیان، ملکه ها و … بدتر و وحشتناک تر مردید.

 

زندگی

نوشته شده توسط پسرک | کلی | سه شنبه 7 ژوئن 2011 6:44 ب.ظ

 

زندگی چیزی مثل رویا است. اما چه کسی زندگی را ساخته؟ خدا. خدا سگ را ساخته و به آن دو چشم، دو گوش، یک دم و … را داده. زندگی چیزی مثل بازی است، که بعضی اوقات می بازی. وقتی که می بازی موقعی است که کار بدی انجام داده ای و جزایش را گرفتی و موقعی که می بری یعنی وقتی که کار خوبی کردی و پاداشش را گرفتی. در زندگی تقریباً دیگر همه چیز شده است پاداش یا جزا. می دانید زندگی خیلی بزرگ است. آیا تا به حال فکر کرده اید که شما هنوز بی نهایت جا را در زندگی ندیدید ؟ مثلاً شاید امریکا، اسپانیا و … را ندیده باشید. تازه آدم های فضایی را هم هیچ کس ندیده. اما بعضی چیزها را شما دیده اید. مثلاً ایران، تهران شاید هم اصفهان یا مازندران و … . هیچ کس نمی تواند کل دنیا را فتح کند. آیا تا به حال فکر کرده بودید که ماهی ها برای زندگی جای بیشتری از ما دارند. چون بیشتر زمین از آب تشکیل شده است.

زندگی چیز جذابی است و ما باید برای آن تلاش کنیم تا از بین نرود یا خراب نشود. ولی متاسفانه الان دیگر کسی به این جور چیزها اهمیتی نمی دهد و فقط می خوابند و می خورند مثل شاه ها. تنها خدمت شان هم فقط بعضی وقت ها سربازی رفتن است.

آیا می دانستید اگر امام های ما و حضرت های ما نمی آمدند زندگی ما چگونه می شد؟ خوب معلوم است ما اصلاً دیگر به خدا ایمان نمی آوردیم و اصلاً کسی هم نبود که بداند خدا یعنی چه و مسلمان بودن چیست. اگر این اتفاق می افتاد الان همه ی ما بت پرست بودیم و تا سالیان سال یا شاید هم تا ابد بت پرست می ماندیم. ولی خدا را شکر که این اتفاق نیفتاد و ما به خدا ایمان آوردیم. از یک طرف دیگر هم خدا را شکر که خداوند مهربان این همه نعمت به ما داد.

فوتبال پدران و پسران

نوشته شده توسط پسرک | ورزشی | سه شنبه 10 می 2011 9:27 ق.ظ

 

سلامی دوباره به همه ی ” من و زندگیم” دوست ها! من به شما یک معذرت خواهی بزرگ بدهکارم، چون حدود یک سال وبلاگم را ننوشتم. از این به بعد یک تصمیم ابدی گرفتم که هفته ای یک بار در وبلاگم بنویسم و شاید هم بیشتر.

من در تاریخ 16/2/90 ساعت هشت صبح به ورزشگاه رفتم. به خاطر این که همیشه در آخرهای مدرسه یعنی اردیبهشت، از طرف مدرسه به فوتبال می رویم که اسم این مسابقه ، مسابقه ی فوتبال پدران و پسران است. البته در این فوتبال پدران هم نقشی دارند.

نقش های آن ها :

  1. رساندن بچه ها
  2. بازی کردن فوتبال
  3. مواظبت از ما
  4. عکس گرفتن از فوتبال ما
  5. تشویق ما

در این جا جایزه هم می دهند. به تیم اول مدال طلا، تیم دوم مدال نقره و تیم سوم و چهارم هم جایزه های بی خودی. البته امسال به تیم های اول و دوم لباس ، به تیم سوم راکت بدمینتون و تیم چهارم مچبند دادند.

ما در سال پیش چهارم شده بودیم. یاران ما آرین، ارشیا، ارشاد و دانیال و خودم بودیم و جایزه هم یک مچبند رئال گرفتیم. سال قبلش هم چهارم شده بودیم و باز هم مچبند گرفتیم اما این بار مچبند بارسلونا. امسال دوم شدیم. البته نزدیک بود سوم شویم که من نگذاشتم. چون من از “اوتی” که نگرفته بودند عصبانی شدم و یک داد سر داور کشیدم و داور توپ را به ما داد و همان توپ گل شد. این باعث شد که بچه های مان روحیه بگیرند و گل بزنند و ببریم. راستی داشت یادم می رفت یاران ما در این بازی مهبد، هیراد، سینا، آرین ، دو نفر کلاس دومی و خودم بودیم.

« صفحه قبلیصفحه بعدی »